سه‌شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

به تماشا سوگند

عاشق بودن یه حس جدانشدنیه ، یعنی همیشه بهت چسبیده ، همیشه منتظره تاهمه جا و با همه چیز هجوم بیاره به طرفت. سالها پیش وقتی اولین بار فیلم "ممنتو" رو توی سالن کوچیک حوزه هنری که اون موقعها فیلمهای خوبی نشون می داد تماشا کردم ، تا مدتها به حسی که اون آدم از دست داده بود فکر می کردم. حسی که من در مورد خیلی از آدمها از دست دادم اما در مورد عشق فکر کنم هیچوقت از دست ندم.
وقتی دیروز بچه ها داشتن "به تماشا سوگند" رو برای اجرا تمرین می کردند ، یه دفعه رفتم به سالها قبل ، اون موقع که به هر بهونه ای کتابات دست من بود و آخر کتاب جبرت همین شعر رو با خط خودت نوشته بودی. اونقدر تصویر واضح بود که حتی احساسی که اون روز وقت کشف اون شعر در انتهای کتابت بهم دست داد رو هم دوباره حس کردم. وقتی بچه ها شعر رو از روی نوشته می خوندن ، من اون رو از حفظ می خوندم. چون سالها پیش به عشق تو حفظش کرده بودم و هنوز هم یادم بود مثل خود عشق.

پ.ن : عنوان مربوط به یکی از شعرهای سهراب سپهری است.

یکشنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

انگار گفته بودی لیلی.....

خیلی دلم میخواد درمورد نمایش "تنها سگ اولی می داند چرا پارس می کند مکبث" بنویسم ولی هنوز نوشته ام آماده نیست. آخه اینقدر برام جذاب بود که میخوام مفصل بنویسم، البته بعدا. امیدوارم اجرای عمومی هم داشته باشن چون واقعا ارزش دیدن داره این کار.
فصل اول کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نوشته سپیده شاملو رو خوندم ولینکش رو اینجا میگذارم. شاید شنیدنش تشویقی باشه برای دوستان تا این کتاب رو بخونن. البته نقایصی داشت و آدم یه کم نا امید می شد که چرا با پیشینه ادبیات خوب ما نباید یه نویسنده فوق العاده و البته زنده داشته باشیم ولی در کل کار خوبیه.
لینک فصل اول کتاب

شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ماجراهای من و مورچه -1

تقریبا 5 سال پیش بود که مورچه به دنیا اومد. موقعی که توی شکم من یعنی مامان مورچه بود، هر روز کلی با هم حرف می زدیم و آواز می خوندیم. البته اون بیشتر سازهای کوبه ای می زد و صدای تالاپ تالاپ قلبش ، موتیف کارمون بود. وقتی به دنیا اومد، انقدر آروم بود که فقط وقت دل دردهای شدید گریه سر می داد؛ اون هم از نوع سوزناکش. من هم هرچی ترانه و سرود و آواز بلد بودم می خوندم تا بلکه آرومتر بشه : از "مراببوس" گرفته تا "ای مجاهد ای مظهر شرف". تازه وقت خوندن، مثل یه درخت متحرک عمل می کردم که کوالایی بهش چسبیده. وقتی 5 ماهش بود، با هم رفتیم جشنواره فیلم و تا ده ماهگی با من میومد جلسات نقد فیلم.اولین تئاتر زندگیشو در سن یک سال و نیمگی تماشا کرد و اونقدر ذوق کرد که از اون موقع تا حالا هر نمایش کودک خوبی که اجرا داشته، رفته تماشا. از بدو تولد براش کتاب خوندم تا گوشش به آوای کلمات آشنا باشه و خوب همیشه لبخندهای اون وقت شنیدن کلمات مشوق من بوده. تازگی ها هم با من میاد جلسات نمایشنامه خوانی که خداییش هیچ ربطی به مقوله کودک نداره. راستی مباحث سیاسی یادم رفت. مورچه ما یه پا صاحب نظر سیاسی هم هست، به طوری که ما تازگی ها از ترس جونمون، مجبور شدیم مفاهیمی مثل خط قرمز و خط آبی و اینجورخط خطی ها رو براش توضیح بدیم که مبادا خودش و ما رو تو دردسربندازه.
سرتونو درد نیارم. از اونجایی که 23 روز دیگه تولد 5 سالگی مورچه اس، و تا حالا هیچ کجا درمورد وقایع زندگی مورچه چیزی نوشته نشده، تصمیم گرفتم از این به بعد "ماجراهای من و مورچه" رو بنویسم.

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

ننه قوزی

توی آینه که نگاه کرد زن قوزی رو دید که بقچه ای به کمرش بسته و پیرهن گل گلیی تنش بود. پیشونیش پرچین و دور لبش از فقدان دندون چروکیده شده بود. رفت کنار پنجره. گنجشکی روی درخت نشسته بود و کرمهایی رو که جمع کرده بود به منقار جوجه هاش میگذاشت. سرشو برگردوند و چشمش افتاد به عکس بچه هاش. چند ماهی میشد هیچکدومشون سری بهش نزده بودند. به گنجشک نگاه کرد و تصمیم گرفت فقط به گنجشک نگاه کنه. فقط همین.

آمار بازدید کنندگان