‏نمایش پست‌ها با برچسب بی ربط از همه جا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بی ربط از همه جا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

تکون دادن پاها توی هوا

دراز کشیدم و دارم می نویسم. درحالی که بالش زیر بازوهامه و پاهامو مثل بچگی ها ، توی هوا تکون می دم. چیزی از بچگی هام یادم نیست. دروغ چرا ؛ بعضی وقتها خاطره های خواهر و برادر کوچکترمو می دزدم تا چیزی برای تعریف کردن داشته باشم. مثل همین تکون دادن پاها توی هوا.
تو بچگی عاشق تاب بازی روی جوب* مزرعه آقاجون اینا بودم. یه سر طنابو می بستیم به شاخه درخت پیر اینور جوب ، اون سرش هم می بستیم به پیرمرد اونور جوب. یه پتوی کوچولو هم می ذاشتیم زیرمون که خط خطی نشیم. چه حالی می داد تکون دادن پاها توی هوا ، اون هم وقتی زیر پات آب باشه و توی دلت هراس از افتادن و خیس شدن و داد و فریاد شنیدن و ... اون درختا الان باید مثل آقاجون رفته باشن به آسمونا. مگه آدم چقد عمر می کنه؟
من چند روز پیش سی و یک ساله شدم. اینکه سالها رو می شمرم برای اینه که نمی خوام فراموش کنم ، مگه آدم چقدر عمرمی کنه. تولد مزه خاصی نداشت. کلی آدم از ریز و درشت ، دور و نزدیک تو دنیای سرد مجازی بهم تبریک گفتن و من، دلم تنگ لبخند واقعی حتی فقط یه نفر بود که برام یه شاخه گل واقعی بیاره و من بهش یه بوسه واقعی بدم بابت سپاس.

* تو دهخدای اینترنتی گشتم واژه جوب به معنای جوی نبود ولی به هر حال ما تو زبونمون می گیم جوب. درست و غلطش گردن ننه بزرگامون.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

بدون ربنا افطار معنی نداره

سحر با چشمهای خواب آلود بیدار شدم. مامان سعی می کرد زیاد سر و صدا نکنه که من بیدار نشم. همه جا تاریک بود به جر آشپزخونه بزرگ ما که از توش بوی قرمه سبزی میومد که داشت گرم می شد. صدای قل قل سماور هم بود. مامان کاراشو زود انجام می داد مبادا نرسن سحری بخورن. 6 سالم بود و مامان اصلا موافق روزه گرفتن من نبود ، حتی از نوع کله گنجیشکیش. اما من دوست داشتم. احساس می کردم بزرگ شدم. ظهر به زور مامان نهار خوردم. گفت این افطار توئه اما بدون ربنا افطار معنی نداره. صدای اذان ماه رمضون که میاد بوی حلیم مامان رو بو می کشم. درسته که چند ساله روزه نمی گرفتم اما خوراکی های ماه رمضون و حال و هواشو همیشه احساس می کردم. دلم برای این حال و هوا تنگ شده تو این غربت.

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

زبان مادری

وقتی شنیده میشوم
حتی برای سه دقیقه
از دور دست ها
احساس می کنم هنوز هوایی هست
برا نفس کشیدن
و حرف زدن
به زبان مادری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

خالی

خالی می شوی از من

" دوسِت دارم "

خالی می شوی

و من

" دوسِت دارم "

خالی می شوم

از تو

" دوسِت دارم "




پ.ن. ما خونه گرفتیم. کجا ؟ بهشت .... ترجمه اسمش میشه جزیره خواهران و چسبیده به مونترال. خوشحالم.

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

سال نو و همه چیزهای نو مبارک

پیش نوشته : الان که بعد از روزها اینترنت دار شدم و میتونم آپدیت کنم نمیدونین با چه فلاکتی دارم اینکارو انجام میدم. در سفر به اینور دنیا ما تمام لوازم کامپیوتر رو با خودمون آوردیم الا ماوس و اینجا هم که زور داره 25 دلار بدیم ماوس بخریم. تازه این حداقل قیمتشه و ما همچنان منتظریم تا دوستی از ایران برای ما ماوس بیاورد. و چه فلاکتی ست بی ماوسی و با کیبوردی.

1- امسال عید انگار خیلی عید نبود. جدا از دلایل حاکم بر جامعه عزیمت ما به ینگ دنیا هم مزید علت بود. در طول سفر هی یاد ناصر الدین شاه افتادم و فکر کردم این بچه های بلاد کفر چه خوب فرنگی حرف میزنند. ( با ژستی شاهانه خوانده شود)
2- از اونجایی که کلا ایرانیها زود جوگیر میشن و به قول اینوریا راحت اداپته، ما 5 روز بعد از رسیدن به شهر مونترال معظمه و مکرمه ( چون از اینجا خوشم اومده بهتره مونث فرض بشه) با رفیقی قدیمی رفتیم سیزده به در و ییهو خودمون رو توی جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاههای دولتی بزرگ دیدیم که با وجود صرف هزینه بسیار از سوی دولت ایران برای تربیت اینان تا مقاطع لیسانس و فوق ، هم اکنون درحال تحصیل در مقاطع دکترا و پست دکترا در این شهر غریب هستند و نمیخوان برگردن. پیدا کنید پرتقال فروش را؟
3- دیروز رفتیم کتابخانه ملی عضو شدیم، اون هم از نوع رایگانش. اینجا مردم زیادی کتابخونن. اینقد که توی کتابخونه به اون بزرگی با اون همه کارمند وقت امانت کتاب باید کلی تو صف وایسی. طبقه همکف کتابخونه مخصوص بچه هاس با کلی کتاب و سی دی کارتون و موسیقی کودک. اینقد کتابای کودک جذابه که من یه چند تا امانت گرفتم خودم مطالعه کنم.
4- ما همچنان دنبال مکانی برای اقامت دایم در شهر هستیم. اینقدر محله های اینجا رو گشتیم که کم کم داریم میشیم یه نقشه متحرک.
5- نمیشه از سازگاری با محیط گفت و یادی از پسر ما نکرد. ایشون از روز ورودشون با دانستن سلام و اسم من اینه به زبان فرانسه مشغول دوست یابی هستند و هیچ مشکلی ندارن که رفیق محترم یا محترمه نمیفهمه بقیه حرفاشو که به فارسی میگه.
6- اینجا زبان شیرین فرانسوی رو با لهجه شیرین اصفهانی بلغور میکنن ( این نقل قول رو یکی از دوستان که سالهاست بلژیک زندگی میکنه به ما گفت اما دلیلش رو تازه کشف کردیم) یعنی هرچی د و ت که بعدش حرف صدا دار باشه ، میگن دز و تز. خوب جای من بودین و میرفتین مدارک لندینگتون رو به مسوول تحصیل کالج تحویل بدین و با این لهجه مزخرف باهاتون حرف میزدن بعد هم میپرسیدن فهمیدی ، چی جواب میدادین؟

پ.ن. از بس دلم برا نوشتن تنگ شده بود خیلی پرحرفی کردم. همه اینا برای این بود ه بگم سالی پر ماجرا و پر موفقیت برای همه آرزو میکنم. البته امیدوارم مسوول رسیدگی به آرزوها این تاخیر چندین روزه رو ببخشه.

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

در خیابان

1- وقتی تنها زنی باشی که توی مغازه های جمهوری دنبال لوازم صدابرداریه ، اونقدر تابلو میشی که وقتی رفتی مغازه بعدی یارو مغازه داره میگه آها شما همونی هستی که میکسر بدون افکت میخواد؟
2- بعضی از این راننده تاکسی ها انگار آرزو داشتن بدلکار بشن اما نشدن و حالا باید تمام مهارتشون رو به رخ مسافرای بدبخت بیچاره بکشن. باشه آقای راننده اگه روزی کارگردان شدم مطمئن باش دعوت به کار میشی، فقط قول بده دست از سر این مسافارا برداری.
3- تازگی ها یه فیلم خیلی خوب دیدم به اسم جولیا با بازی فوق العاده تیلدا سوئینتن. به تمام دوستان فیلم بین دیدنشو توصیه می کنم.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

دلتنگی های زنی در بلوک 16

وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم اینقدر که دلم برای یه مکان تنگ میشه برای یه آدم تنگ نمیشه. انگار مکان هویت خاص خودش رو داره. از نظر من آدمها عوض میشن و و قتی عوض شدن ، اگه ببینیشون دیگه نمی تونی خاطرات گذشته رو توشون زنده کنی اما مکان؛ مکان هر چقدر هم عوض بشه چون حرف نمی زنه می تونی تمام خاطراتت رو باهاش زنده کنی ، با همون آدمهایی که می شناختی البته این بار تو خیال. دیدن یه مکان مثل شنیدن یه موسیقی ، مثل بوییدن یه عطر ، یه دفعه زمان رو عوض می کنه برام. اونقدر که چیزی رو می بینم که انگار خاطره نیست ، خود واقعیت است. دلم برای مکان هایی که دوستشون دارم تنگ میشه. کاش می تونستم اونا رو هم مثل موسیقی و فیلم هایی که دوست دارم ، می ریختم روی یه هارد اکسترنال و با خودم می بردم. یا حتی می شد مثل بوهایی که دوستشون دارم و امیدوارم اونور دنیا هم بشنومشون ، مکان ها رو هم می دیدم یا حداقل شبیهشون رو. دلم تنگه.

پ.ن : هر روز ظهر روی یه نیمکت میشینم تا سرویس پسرم برسه و تحویلش بگیرم. امروز کسی به من گفت اینجا نشین چون وقتی نباشی با دیدن این نیمکت دلتنگت میشم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

به تماشا سوگند

عاشق بودن یه حس جدانشدنیه ، یعنی همیشه بهت چسبیده ، همیشه منتظره تاهمه جا و با همه چیز هجوم بیاره به طرفت. سالها پیش وقتی اولین بار فیلم "ممنتو" رو توی سالن کوچیک حوزه هنری که اون موقعها فیلمهای خوبی نشون می داد تماشا کردم ، تا مدتها به حسی که اون آدم از دست داده بود فکر می کردم. حسی که من در مورد خیلی از آدمها از دست دادم اما در مورد عشق فکر کنم هیچوقت از دست ندم.
وقتی دیروز بچه ها داشتن "به تماشا سوگند" رو برای اجرا تمرین می کردند ، یه دفعه رفتم به سالها قبل ، اون موقع که به هر بهونه ای کتابات دست من بود و آخر کتاب جبرت همین شعر رو با خط خودت نوشته بودی. اونقدر تصویر واضح بود که حتی احساسی که اون روز وقت کشف اون شعر در انتهای کتابت بهم دست داد رو هم دوباره حس کردم. وقتی بچه ها شعر رو از روی نوشته می خوندن ، من اون رو از حفظ می خوندم. چون سالها پیش به عشق تو حفظش کرده بودم و هنوز هم یادم بود مثل خود عشق.

پ.ن : عنوان مربوط به یکی از شعرهای سهراب سپهری است.

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

ما یه مورچه توی خونه داریم

قبل نوشت : دیروز کلی مطلب نوشتم اما همین که خواستم تایید کنم همه چی پرید و کلی قاطی کردم و دیگه ننوشتم.
1- اگه عینکی باشی و یه روز عینک نزنی متوجه میشی که همه آدمها شکل همن. یه کله دارن ، دو تا چشم ، دو تا ابرو ، یه دماغ و یه دهن و البته دو تاگوش که معمولا خیلی به درد نمیخوره. همون یه دهن که توش یه زبون هست برای اینکه بگن عجب آدمی کافیه.
2- اینقدر کار دارم که نمیدونم کدوم رو اول انجام بدم.
روی مبل دراز میکشم و فکر می کنم که کدوم رو اول انجام بدم.
تیک تاک
تیک تاک
تیک تاک
دیگه وقتی نمونده تا کاری رو که باید اول انجام می دادم ، انجام بدم.
3- اگه یه روز تعطیل به هر دلیلی گذرتون به میدون آزادی می افتاد لطف کنین و سر گذرتون رو کج کنین و برین یه جای دیگه. چرا؟ آخه در روزهای تعطیل اسم میدون آزادی بین دوستان کارگر به عنوان تفرجگاه در رفته . اون هم چه تفرجگاهی ! اونقدر شلوغه که فکر میکنین اومدین راهپیمایی یا غیر سیاسیشو بگم ؛ اومدین پارک.
4- وقتی بچه بودم داستان مورچه ای که با تلاش به چیزی که میخواست ، می رسید رو خونده بودم و خوب بزرگ هم که شدم باز هم خونده بودم ولی هیچوقت از نزدیک ندیده بودم. تا اینکه چند روز پیش که پسر بنده سعی داشت سه تا عروسک ، چهار تا ماشین و چند تا تیکه لگو رو توی یه کامیون فسقلی جا بده و هی نمیشد و هی تلاش کرد و هی نمیشد و ... خوب وقتی احساس نا امیدی کرد با گریه احساسشو تخلیه کرد و بعد در برابر نا باوری من نه تنها همه اون وسایل رو توی کامیون جا داد بلکه کامیون رو هم حرکت داد بدون اینکه اونها بریزن پایین. خوب ما یه مورچه توی خونه داریم که با نگاه کردن بهش یاد می گیریم که امیدوار باشیم.
بعد نوشت : از همه دوستانی که توی این وبلاگ کامنت میذارن و با اینکارشون من تنبل رو به نوشتن وامیدارن ، خیلی سپاسگزارم و شرمنده ام که توی بلاگ اسپات نمیشه جواب هر کامنت رو کنار خودش نوشت. راستی آقای بهشب اگه ما میریم نمایشنامه خوانی تماشا می کنیم ، شما که داری اجرا میکنی. یه بلیط هم برا ما جور کن بیایم جشنواره اجراتون رو ببینیم. چون فکر نکنم بشه به این راحتیا بلیط گیر آورد.

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

اون دنیا

1- حال عجیبیه که ادم بدونه چند ماه دیگه از این دنیا میره والبته سخته اگه باور داشته باشی دنیای دیگه ای هم هست. چرا؟ خوب معلومه چون نه تنها میخوای به اخرین ارزوهات توی این دنیا جامه عمل بپوشونی بلکه برای اون دنیا هم آرزو پروری میکنی و ممکنه قسمتی از این آرزو پروری برگرده به تنبلی در برآوردن آرزوهای همین دنیا. خلاصه اینکه همه رفتنی هستیم و از کجا معلوم اون دنیا بهتر از این دنیا یا بدتر نباشه. کاش اینقدر آرزوهام بزرگ نبود.

2- اون هفته ختم مادر یکی از استادام بود و بچه ها ادرس سر راست به من نداده بودند. توی کوچه پس کوچه های نزدیک مسجد گم شده بودم درحالی که فقط یه ربع تا پایان مراسم مونده بود. همون موقع توی یکی از کوچه ها توکای مقدس رو دیدم. مطمئن بودم از همون جایی برمی گرده که من دارم میرم. پس رفتم جلو تا آدرسو ازش بپرسم. خوب وقتی دائم وبلاگ کسی رو میخونی یه جور احساس صمیمیت باهاش حس میکنی که یه جورایی عجیبه. بدون اینکه حواسم باشه که من خواننده وبلاگ اونم و میشناسمش ولی اون که منو نمیشناسه ، رفتم جلو و با احساس یه آشنا سلام کردم و ادرس پرسیدم. اون موقع بود که با دیدن نگاه متعجبش به خودم اومدم و مثل یه غریبه از نشونیی که بهم داده بود تشکر کردم و رفتم تا به مراسم ختم برسم. واقعا که عجب دنیاییه این دنیای مجازی.

3- این هفته یه دوجین فیلم دیدم ولی همشون که به درد بخور نبود تا تبلیغشونو بکنم. فیلم های Trapped , Amazing Grace , Twilight , State Of Play و Edge Of Love رو دوست داشتم. ممکنه شما ببینین دوست نداشته باشین.

4- شنبه جلسه نمایشنامه خوانی " از پشت شیشه ها " کار مرحوم اکبر رادی بود که با حضور بهرام بیضایی اجرا شد. نمایشنامه رو قبلا خونده بودم وبه نظرم اجرای بدی نبود به جز یکی از بازیگرها که نمی دونم چطور برای نقش به اون مهمی فرد خامی مثل اون انتخاب شده بود.راستی پسر کوچولوی من کوچکترین فرد شرکت کننده در این جلسه بود و خیلی هم از نمایشنامه خوانی خوشش اومد اگرچه داستانش رو نفهمیده بود.
کار بعدی اکبر رادی 28 آذر در فرهنگسرای ارسباران برخوانی می شود.


۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

اصلاح رفتارهای غلط اجتماعی

چند وقتیه به جرگه مسافرین اتوبوس تندرو و گهگاهی مترو پیوستم و درحال کشف قواعد مربوط به سوار و پیاده شدن به/از این وسایل نقلیه بعضا مدرن هستم. از ابتدایی ترین کشفیات بنده اینه که دو جور قانون در این مکانها حاکمه. اول قوانین وضع شده برای رعایت حقوق دیگران، حفظ سلامتی مسافرین و بلند نشدن داد و بیداد مسافرین و دومی قوانین نانوشته ولی رایجی برای سریع سوار شدن، جای بهتری پیدا کردن و توسری خور محسوب نشدن. البته بهتره اگه میخواید با فرهنگ باشین یا بافرهنگ بمونین بهتره به قوانین رایج توجهی نکنین و فقط به حقوق دیگران فکر کنین اما اون موقع کلاهتون پس معرکه اس و معلوم نیست کی به مقصد می رسین. خوب اینم باید بدونین که بیشتر، کسانی سوار این وسایل میشن که ترجیح میدن قوانین رایج نظیر هل دادن، له کردن، خارج از صف سوارشدن و ... رو به کار ببرن ولی.......... من روی همه اینا رو کم کردم و چند وقتیه با یه اعصاب پولادین هفته ای دوبار سوار اتوبوس تندرو و یکبار هم سوار مترو میشم (هر مسیر دوطرفه است ها) و وقتی هلم میدن با آرامش تذکر میدم (البته یه باز کوره در رفتم چون درحالت ایستاده استخونام داشت بین صندلی و استخونای چند مسافر دیگه له میشد که یه عکس العمل فیزیکی انجام دادم و مثل پیشینیان خودم فریاد کشیدم) وقتی کسی خارج از صف سوار میشه بین مسافرین باقیمانده در صف روشنگری میکنم و تحریکشون میکنم که تذکر بدن. وقتی کسی آشغال در وسیله نقلیه عمومی یا در خیابان میندازه ، چپ چپ نیگاش میکنم تا حساب کار دستش بیاد ( باورتون نمیشه امروزه روز کسی آشغال بندازه؟ همین امروز یه دختر خانم 16 یا 17 ساله آشغال شوکولاتشو از پنجره اتوبوس انداخت بیرون که با نگاه پرسشگر من ، شرمسار شد) خوب اینها همه نشون دهنده اینه که من اعصابمو کف دستم گرفتم تا جامعه ای بهتر داشته باشم.

*پی نوشت : احیانا فکر نکردین که من خودشیفته ام و فکر میکنم رفتار درست اجتماعی رو بلدم که؟

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

بعد از مدتها ننوشتن

توی این مدتی که ننوشتم کلی توی ذهنم نوشتم و خودسانسوری کردم. نمی تونم به خودم اجازه بدم هرچی به دهنم میاد اینجا بنویسم. وقتی نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم قصدم به اشتراک گذاشتن فکرهام و علایقم بود اما چه کنم که این چند ماهه اگه فکرهام رو سانسور نمی کردم شاید سانسور می شدم. از چند روز پیش انقدر دلم گرفته که به همه چی گیر میدم از ناخونام گرفته تا رنگ ماه توی آسمون. خوب نمی خواستم از دلتنگی بنویسم ولی انگار نمیشه. از هرجا شروع کنم باز هم به همینجا میرسه. تنهایی دردی ناگزیره حتی اگه با کسی زندگی کنی که یه عالمه همدیگه رو دوست دارین. تنهایی همیشه هست فقط کافیه باورش کنی. اما چه کنم که از باورش می ترسم. برای اینکه باورش نکنم میرم توی خیابون تا یه سری بزنم اما نا امیدتر از همیشه میام خونه و خدا رو شکر می کنم که تنها بودم و اتفاقاتی که دیدم برای نزدیکترین عزیزانم پیش نیومده.

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته


دیروز رکورد طولانی ترین زمان توی باکس موندنم رو زدم. از ساعت 12 ظهر تا 10 شب. دیگه هوایی برای نفس کشیدن نمونده بود و البته لازم بود هی نفس عمیق بکشی تا بتونی یه جمله رو هواران بار بگی و هنوز هم پرانرژی باشه. روز سخت ولی دوست داشتنی ای بود چون داشتم راوی یک نوار قصه رو می گفتم. اون هم از نوار قصه های راوی محور که یه بند باید فک می زدم. اسمش آلیس در سرزمین عجایبه.
**************************************************************************************
به دعوت گوج گنو نمردیم و توی یه بازی وبلاگی هم شرکت کردیم. بازی اینه که قبلا چه جوری بودی؟ حالا چه جوری هستی؟ می خوای چه جوری بشی؟ اصل بر تغییرات در زندگیه.

چه جوری بودم؟
غرغرو بودم.
به ماوراء اعتقاد داشتم.
مامان نبودم.
دوست داشتم زیاد فیلم ببینم و زیاد کتاب بخونم.
دوست داشتم بدونم چی می خوام از زندگیم.
برای شروع هرکاری به یه پایه یا کسی که تشویقم کنه، نیاز داشتم.
پشتکارم کم بود.

چه جوری هستم؟
کمتر غرغر می کنم.
یه مامانم.
خیلی پرحوصله نیستم.
دارم فیلم زیاد میبینم و زیاد کتاب میخونم.
به ماوراء اعتقاد ندارم و این بهم اضطراب میده.
میدونم از زندگیم چی میخوام.
پشتکارم بهتر شده.
برای انجام کارهام خیلی محتاج تشویقهای دیگران نیستم.

میخوام چه جوری بشم؟
میخوام مامان مهربونی باشم.
میخوام به جای اون یه کم غرزدن هم به فکر راه حل باشم.
میخوام یاد بگیرم زندگی رو و آدمها رو فقط مشاهده کنم نه قضاوت.
میخوام به ماوراء اعتقاد داشته باشم و باور کنم که من مسوول همه چیز نیستم تا آرامش داشته باشم.
میخوام حوصله و پشتکارم رو تقویت کنم.
میخوام یاد بگیرم با حرفهام عزیزانم رو نرنجونم.
میخوام بیشتر بیشتر فیلم ببینم و کتاب بخونم. نه برای این که خونده باشم . برای اینکه به چیزی که میخوام باشم ، نزدیکتر بشم.

پ.ن. از اونجایی که بیشتر دوستای من که وبلاگ دارن قبلا به این بازی دعوت شده اند ، فقط میمونه بنفشه خاتون که به این بازی دعوتش می کنم.

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

چهار روزی میشه از سفر برگشتم ولی نمی دونم چرا هی میخواستم ننویسم تا یه چیزی بنویسم که کارستون باشه. اما نشد که نشد پس مثل همیشه بی ربط می نویسم و چه روشی برای بی ربط نویسی بهتر از عدد و رقم؟!
1- ما امسال در یک اقدام انقلابی تصمیم گرفتیم هرجا بریم الا اصفهان و بندرعباس و البته شیراز که توی مسیره و رفتیم تبریز و ارومیه و کندوان و نزدیک بود از مرز هم رد بشیم و یه سری هم به بلاد فرنگ (ترکیه) بزنیم که برف و بارون لب مرز ما رو پشیمون کرد. جای همه دوستان خالی خیلی سرد بود و ما که امسال زمستون سراغمون نیومده بود ، خودمون رفتیم سراغش.
2- گفتم تصمیم داشتیم اصفهان نریم اما مامان بنده به ترفندی ما رو کشوند اصفهان. ، اون هم چه ترفندی. از روز اول عید هی تماس گرفتن ایشون و گفتن گوشی رو بده به بارمان و هی پسر بنده را هوایی کردند تا جایی که به محض رسیدن به تهران راهی اصفهان شدیم و دو روزی هم اونجا بودیم و البته فیض خود را هم بردیم یعنی یه روزشو رفتیم شهرکرد و برگشتیم و روز دیگه رو با همسر گرامی تشریف بردیم سینما فیلم وقتی همه خوابیم .
3- گفتم میخوام بی ربط بنویسم ولی دلم میخواست ترتیب زمانی داشته باشه که نمیشه. شب چهارشنبه سوری 87 کارتون کونگ فو پاندای 2 از شبکه 2 پخش شد که من نقش یه ببر رو گفته بودم. همون که به لک لکه میگه برو امتحان زورآزمایی بده. راستش خودم هم خونه نبودم که ببنیم ولی خانواده دیدن و اطلاع دادن. اگه دوباره گذاشت می بینم ایشالا.
4- راستی توی تعطیلات سرانه کتابخونیم هم بالا رفت. نمایشنامه افتادگان (ساموئل بکت) و مهمان ناخوانده (اریک امانوئل اشمیت) رو خوندم. دومی رو خیلی دوست داشتم. کتاب بازیگری ، شش درس نخست نوشته ریچارد بوسلاوسکی رو هم برای بار دوم خوندم که بهتر بفهممش. کتاب فوق العاده ایه . به دوستانی که به بازیگری علاقمندند توصیه اش می کنم. الان هم درحال خوندن کتاب نگارش نمایش رادیویی هستم.
5- و آخرین خبر این که امروز اولین پول رو از راه صدا دریافت کردم و در پوست خود نمی گنجم. مال دوبله نبودا . برای یه نریشن بود. وقتی پولو بلا فاصله بعد از کارم بهم دادن ته دلم قنج می رفت ولی مثل یه آدم این کاره سعی کردم چهره ام چیزی رو نشون نده. مثل اینکه شنبه از شبکه 3 پخش میشه.


پ.ن. یه مطلب ترجمه کردم از وبلاگ بوردول ( یکی از نویسنده های معروف کتابهای سینمایی) که سری بعد می نویسمش.

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه


بالاخره بهار شد. البته امسال هوای زمستون هم بهاری بود ولی دیدن شکوفه درختها یه چیز دیگه اس. هر روزتون بهاری.

پ.ن. وقتی حافظ رو برای تحویل سال نو باز کردم این بیت جلب توجه می کرد:
من اگر نیکم اگر بد ، تو برو خود را باش هرکسی آن درود عاقبت کار که کشت

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

حاضر!

فکر کنم دوهفته ای می شه که چیزی ننوشتم. این مدت کلی آنتی بیوتیک خوردم. اول فکر کردم (یعنی دکتر فکر کرد) آنژین شدم و یه سری آنتی بیوتیک و آمپول و این حرفها. بعدش دیدم گلو درده هنوز هست ، تازه فکم هم درد می کنه و وقتی رفتم دندونپزشکی فهمیدم یکی از دندونام نیاز به عصب کشی داره و قبلش باید دوباره یه سری آنتی بیوتیک بخورم. خلاصه داستان آنتی بیوتیک به همین جا که ختم نشد. بعد یه هفته نوبتم شد و رفتم برای عصب کشی که چشمتون روز بد نبینه ، شانس من اونروز مسابقه پرسپولیس و مقاومت سپاسی شیراز بود و روبروی صندلی دندونپزشکی یه تلویزیون فلت بزرگ از همینا که همش تبلیغ می کنن و آقای دندونپزشک در حالی که اون سوزنهای سایز مختلف رو در کانالهای دندون بنده می چرخوند ، فوتبالشم تماشا می کرد. خلاصه بعد از اتمام کار هم دستور دادند که دوباره آنتی بیوتیک بخورم. معده ام داغ کرده .

پ.ن : اشکتون دراومد؟!!


توی این مدت غیبت فیلم اختتامیه اسکار رو دیدم که برام جالب بود و جالبتر برام دیدن چهره اصلی بازیگر نقش جوکر توی شوالیه تاریکی بود که بعد از پایان این فیلم خودکشی می کنه.

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

دوست داشتن

این مهم نیست که
ارزش دوست داشته شدن، داشته باشی
مهم این است که
دوست داشته شوی
خوشحالم که دوستم داری
خوشحالم که دوستت دارم

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

یاد ایامی



یادمه تابستون بود. با گروهی که اغلب سن بابا مامانای ما رو داشتن و البته خیلی باصفا رفته بودیم دشت هویج. یکی از لذت بخش ترین سفرهای دوران دانشجویی بود. بعد از گذر از مسیرهای سنگلاخی به دشت وسیعی رسیدیم که هیچ هویجی نداشت اما سرسبز بود. همیشه وقتی کلمه دشت رو می شنوم اون صحنه برام تداعی میشه. با درخت تنومندی که بیش از بقیه درختا جلوه گر بود. یادمه مریم و علی رفتن بالای درخت و به زور اونا منم رفتم. نه که نمی خواستم برم ، از بزرگترای جمع خجالت می کشیدم. مثل درختای کارتون دکتر ارنست بود. چقدر از بچگی دوست داشتم یه کلبه درختی داشته باشم. تازه داشتیم اون لحظه ها رو زندگی می کردیم که سر و کله یه کشاورز پیدا شد که با ما دعوا کرد و گفت بیایم پایین. اون به ما یادآوری کرد که بزرگ شدیم .
پ.ن. چرا همیشه یکی پیدا میشه که یادآوری کنه؟ میخوام به این یادآوریا خیلی فکر نکنم. فقط خودم حق دارم به خودم یادآوری کنم.

**************************************
لحظات بر ما می بارد
بی آنکه بفهمیم
کافی است صورتمان را بالا بگیریم
تا حس کنیم
طراوت یک یک قطراتش را

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

علم بهتر است یا ثروت؟

-امروز دومین فیلمنامه واقعی ام رو نوشتم. منظور از واقعی اینه که ... خوب یعنی به اجبار کلاس فیلمسازی و فیلمنامه نویسی و این حرفا نبوده. دوسش دارم چون فقط سه سکانسه و شاید فقط 5 دقیقه ولی کیه که بسازه..
-میدونین نقد بلند بالایی اندر باب نمایش مانیفست چو نوشتم ولی فکر کردم کی حوصله داره این همه خط رو بخونه...
-جمعه رفتم قطب راوندی برای کلاس فرانسه. کلی به خودم امیدوار شدم. با این که همین دوازده درس رو هم دوسال پیش خونده بودم از همه راحتتر حرف میزدم. البته ناگفته نماند شاسکولیت از همکلاسیهام بود نه اینکه بنده پخی باشم. (شکسته نفسی بود.)
-تصمیم گرفتم عکسهایی که شامل خانومهای خوشگلی نظیر مرلین مونرو باشه رو نذارم توی وبلاگم چون موجب گمراهی برخی وبگردها میشه. تازه دیگه کامنتامو اول چک میکنم بعد اگه لازم بود سانسور میکنم. خودمونیم سانسورچیگری توی خونمونه.
***********************************
آخ کاش این موضوع انشای امتحان نهایی پنجم رو الان بهم میدادن تا بهشون بگم که ثروت بهتره ولی چیکار کنیم که هنر دوستیم. به یادآوری همسر گرام ( غلط است گرامی درست است) بنده از همون هجده سالگی سرمو میزدی توی سینماها و سالنهای نمایش فیلم و جلوی تلویزیون ولو بودم و نمیدونم چطوری مدرک مهندسی نرم افزار رو بهم دادن ؟ و جالب اینجاست که قدرت فوق العاده ای در تحلیل طراحی دارم و برنامه نویسی هم که از اول دبیرستان توی خونم بوده. شاید به خاطر روحیه تحلیل گرم است. ولی با همه این خود خوب بینی ها یه کم به خاطر اینکه دوسالی میشه تخصصی کار نکردم میترسم برگردم سرکار خودم. نمیدونم بالاخره دوبلور میشم یا نه؟ فیلمساز چی؟ البته میخوام اولین فیلم کوتاهم رو بسازم شده با همین هندی کم موجود در منزل و با بازی خودم و فرزند هنرمندم و فیلمبرداری همسر هنرمندم. به دلداری همسرم شاید همه کاره بشم ولی راستش خودم میترسم هیچکاره بشم.

۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه

اندر برکات تعطیلی


- این روزا به برکت ایام عزاداری و میمنت نبود عنصری به نام ماهواره به یه آدم به شدت فرهنگی تبدیل شدم. درهمین چند روز فیلمهای بعضیا داغشو دوست دارن و آپارتمان ساخته بیلی وایلدر(البته دوبله شونو پیدا نکردم) , Cashback , Trust the Man , آخرین سال در مارین باد ساخته آلن رنه و سر آلفردو گارسیا را برایم بیاور ساخته سم پکین پا (دوبله) رو دیدم.
- و البته با همکاری آقای همسر عزیز کتابهای دوست داشتنی مون که سه سالی میشد رنگ کتابخونه به خودشون ندیده بودن و هرکدوم که لازم میشد توفیق اینو داشت تا از جعبه ها بیاد بیرون , رو به طور طبقه بندی شده ای چیدیم و حسابی از تماشاشون لذت بردیم.( به قول یکی از دوستان لااقل کتاب نمیخرید , ببینید) مخصوصا فیلمنامه های چاپ شده نشر نی که از شماره یک تا چهل وهفت رو یه روزگاری یکجا خریده و مطالعه کرده بودیم.حتی اونایی رو که فیلمش رو ندیده بودیم.
- و بازهم حضور پررنگ همسر در هل دادن بنده برای ادامه زبان فرانسه. ( بهتر نبود تیتر این تاپیک رو میزدم اندر مزایای ازدواج؟) از جمعه این هفته بعد از دوسال وقفه میخوام دوباره فرانسه بخونم. با همون متد Reflet و ازهمون درسی که دوسال پیش ول کرده بودم ؛ درس دوازده. واقعا شاهکاره که بعد از دوسال وقتی امتحان تعیین سطح دادم همون Level نشستم. البته راستشو بخواین یه جورایی گولشون زدم چون فقط گرامر میپرسن. آخه خداییش نا نداشتم از درس صفر شروع کنم.
- و درنهایت این که تعطیلات خوش بگذرد...

آمار بازدید کنندگان