در چشمهای هم نگاه کردند
نگران از اینکه دیگری بفهمد
دست در دست
چشم در چشم
" دوستت دارم"
نمایش پستها با برچسب من شاعر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب من شاعر. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۴, سهشنبه
چه قدر تنهایم
تمام فکر و ذکر من از سه هفته پیش اینه که یه آدم خیر پیدا کنم که البته ارگ داشته باشه و من بتونم دوماهی قرض بگیرم و سلفژ تمرین کنم ولی زهی تصور باطل. خوب برای همین دل و دماغ نوشتن نداشتم ، پس یکی از نوشته های ده سال پیشم رو امروز پیدا کردم ، اینجا میگذارم.
1
به یاد دستهایت به خواب می روم
تا چشمهایم را نوازش کند
2
چشم که می گشایم
رویای لبخندت را می بینم
که مسحورم کرده
3
باد می آید
بارانی را آرزو دارم
که تو
در کنارم باشی
4
خسته ام
چه قدر تنهایم ...
5
در آینه ماه تو را می بینم
تو هم مرا می بینی؟
6
از سقوط می ترسم
می خواهمت
تا نترسم
7
بر صخره ای بلند
زیر رگبار باران
ماه ما را نظاره می کند
با نوازش دستانت
به خواب می روم
و به امید لبخندت
چشم می گشایم
چه قدر تنهاییم ...
19 مهر 1378
پی نوشت : راستی جمعه پیش نمایش " من حرفی ندارم ، دنبالشو نگیر" رو دیدم. وقتی یه ارگ گیر آوردم، از خوشحالی در مورد این نمایش هم می نویسم. همینقدر بگم که فوق العاده است و دیدنش رو به همه توصیه می کنم.
تا چشمهایم را نوازش کند
2
چشم که می گشایم
رویای لبخندت را می بینم
که مسحورم کرده
3
باد می آید
بارانی را آرزو دارم
که تو
در کنارم باشی
4
خسته ام
چه قدر تنهایم ...
5
در آینه ماه تو را می بینم
تو هم مرا می بینی؟
6
از سقوط می ترسم
می خواهمت
تا نترسم
7
بر صخره ای بلند
زیر رگبار باران
ماه ما را نظاره می کند
با نوازش دستانت
به خواب می روم
و به امید لبخندت
چشم می گشایم
چه قدر تنهاییم ...
19 مهر 1378
پی نوشت : راستی جمعه پیش نمایش " من حرفی ندارم ، دنبالشو نگیر" رو دیدم. وقتی یه ارگ گیر آوردم، از خوشحالی در مورد این نمایش هم می نویسم. همینقدر بگم که فوق العاده است و دیدنش رو به همه توصیه می کنم.
۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سهشنبه
گم کردم
آرزوهامو گم کردم.
توی باد. توی خیال. توی خواب. توی تنهای هام.
دلمو گم کردم.
توی لبخند تو. توی بازیهای پسرم.
توی دستهای بسته ، پشت سرم.
گیجم
فکر کنم راهم هم گم کردم.
توی تاریکی. توی شلوغی. توی سردرگمی.
گوشهام
جز غرولند یه پیرزن
چیزی نمی شنوه :
"زود باش"
"زود باش"
هولم نکن
من
که همه چیزمو گم کردم
نمی خوام
دست و پام هم گم کنم.
10 شهریور 1388
توی باد. توی خیال. توی خواب. توی تنهای هام.
دلمو گم کردم.
توی لبخند تو. توی بازیهای پسرم.
توی دستهای بسته ، پشت سرم.
گیجم
فکر کنم راهم هم گم کردم.
توی تاریکی. توی شلوغی. توی سردرگمی.
گوشهام
جز غرولند یه پیرزن
چیزی نمی شنوه :
"زود باش"
"زود باش"
هولم نکن
من
که همه چیزمو گم کردم
نمی خوام
دست و پام هم گم کنم.
10 شهریور 1388
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه
دوست داشتن
این مهم نیست کهارزش دوست داشته شدن، داشته باشی
مهم این است که
دوست داشته شوی
خوشحالم که دوستم داری
خوشحالم که دوستت دارم
مهم این است که
دوست داشته شوی
خوشحالم که دوستم داری
خوشحالم که دوستت دارم
۱۳۸۷ بهمن ۱, سهشنبه
به یاد کودکی
درخودم مچاله می شوم
در تاریکی
و بی صدا
گریه می کنم
تا نشنوی
گریه هایم را
در تاریکی بی صدا
یک بهمن ماه هشتاد و هفت
در تاریکی
و بی صدا
گریه می کنم
تا نشنوی
گریه هایم را
در تاریکی بی صدا
یک بهمن ماه هشتاد و هفت
اشتراک در:
پستها (Atom)