‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان نویسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان نویسی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

چشمهای عسلی

سیگار رو از گوشه لبش برداشت و کنار زیرسیگاری گذاشت. وسواس عجیبی داشت که خاکستر سیگار روی رومیزی پتینه دوزی مادر نریزه. به مهره های رومیزی خیره شده بود. دود از تمام سوراخ های بدنش بیرون می ریخت. پیشونیش یخ کرد. باد پرده اتاق رو تکون می داد. دوست نداشت اما بلند شد تا پنجره رو ببندد. خلسه بعد از سیگار رو دوست داشت. پاهاش تکون نمی خوردن اما مغزش همچنان تند تند کار می کرد. به خاطر می آورد. و دستش ؛ تندتر از همیشه تایپ می کرد. نگاهی به کلمات مبهم روی صفحه انداخت. حتی نمی دونست چی نوشته. دود جلوی دیدش رو گرفته بود. همه جا جنازه روی جنازه . حالش از بوی دود و خون که با هم آمیخته بودند به هم خورد. سطل کنار دستش رو برداشت تا قی کنه. چیزی نبود. روزها بود که جز سیگار و غصه چیز دیگه نخورده بود. ته مانده معده ش رو هم بیرون ریخت. بوی خون میومد. چشمهاش پر از اشک بود. از دود سیگارش توی صورت اون هم فوت کرد. چشمهای قهوه ای دختر روشن شد. حالا بهتر می دید. قهوه ای نبود، عسلی بود. صدای فریاد از خلسه درش آورد. همه شروع کردند به دویدن. دلش میخواست دستهای اون توی دستش بود تا مطمئن شه باز هم می بینتش. ته کوچه بن بستی گیر افتاده بود. نای برگشتن نداشت. نای دویدن، ایستادن، حرف زدن. هیچکدوم . فقط سیگار کشیدن. آخرین سیگارش رو روشن کرد. صدای پای کسی رو شنید که دوان دوان نزدیک می شد. وقتی صدا به سر کوچه رسید با صدای گلوله در هم پیچید. و فریاد. و جیغ. و ضجه. نای راه رفتن نداشت. نای دویدن هم. پکی به سیگارش زد و دودش رو توی صورت خیالی اون فوت کرد. چشمهای عسلی روشن تر جلوی چشمش پیدا بود. جمعیتی چوب به دست از سرکوچه رد شدند. دویدند. و فریاد مردم. و ضجه زنان. باید حرکت می کرد. باید بلند می شد. باد هرلحظه ممکن بود آخرین سیگارش رو خاموش کنه. این بار بلند شد تا پنجره رو ببنده. چشمهای عسلی غرق خون بود. دود سیگارش رو توی صورت اون فوت کرد. بوی خون و دود دیوانه ش می کرد. و حالا مزه دود با خون.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

C'est interdit *

از میون ردپاهایی که روی برف پیدا بود ، یکی رو انتخاب کردم و ردشو گرفتم. نزدیک یه تل برف ، متوقف شدم. ردپا تموم شده بود. سرمو که بالا گرفتم ، یه تابلوی "C'est interdit" تو تاریکی دیده می شد :
حتما بعد از ردشدن صاحب رد پاها بهمن سنگینی اومده و این تل برفو درست کرده.
شاید وقتی داشته رد می شده برف ها ریخته رو سرش و در حالی که تابلوی "C'est interdit" دستش بوده تا بره به تجمع مخالفان خشونت ، زیر برف مدفون شده.
شاید هم بعد از رد شدن از این راه میانبر، لبخند موزیانه ای زده و بعد با پارو همه برف ها رو اینجا جمع کرده. اونوقت روی پارو نوشته "C'est interdit" و کوپیده روی کپه برف ها.
ماشین برف روب تمام فکرهای منو جمع کرد. حالا دیگه راه باز شده بود. می تونستم ردپایی برای عابرهای بعدی بذارم. اگه وقت رد شدن بهمنی روی سرم نریزه ، شاید برم یه پارو برای بستن راه و تابلوی "C'est interdit" پیدا کنم.

* ممنوع

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

فراموشی

چند وقت است ، فکر می کنم چیزی جا گذاشته ام یا فراموش کرده ام. کلیدم بود ؟ کیف پول؟ یا قرص های صبحگاهی... دارم پیر می شوم. موهایم را که کوتاه کردم شاخه موهای سفید فریادشان درآمد. چروکهای بازیگوش هم گوشه و کنار چشمها و پیشانی سرک می کشند. هنوز یادم نمی آید چرا دیروز حالم خوب بود و امروز نیست. صدای قرچ و قرچ له شدن برفهای ریز خشک ، زیر پوتین های نو لذت بخش است. فکر می کنم چنین خاطره ای از قبل در ذهنم نداشته باشم که به دنبالش بگردم برای نیافتن. یافته ها بیش از نیافته ها آزارم می دهد.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

ترس (1)

می ترسم. از چی ؟ نمی دونم. دیگه از سگ نمی ترسم. صدای واق واق سگ همسایه نصف شبها بیدارم نمی کنه. از عنکبوت هم نمی ترسم. گوشه خونه، یه عنکبوت چاق و چله داریم که به حساب پشه ها می رسه. از صدای باد که درختها رو می خواد از جا بکنه نمی ترسم. از صدای چرخیدن کلید توی در می ترسم وقتی تنهام. تا تو رو نبینم دلم آروم نمی گیره. هر کسی ممکنه کلید خونه ما رو داشته باشه. صابخونه که یه شرکته با کلی کارمند. پس همه اونها ممکنه کلید داشته باشن. ممکنه همسایه پیر هیزمون هم کلیدش به در خونه ما بخوره. اگه یه غریبه بیاد تو خونه من چیکار کنم؟ می ترسم. اگه دادی بکشم که پسرک بترسه چی؟ می ترسم بترسونمش. اگه بترسه حتما میگه. شایدم نگه. من چرا باید همه چیمو وقف یه فنقل کنم. چون تو به دنیاش آوردی. همین؟ پیرزن داره میاد. صدای عصاش منو می ترسونه. توی جاکولری قایم میشم. نمی تونه پیدام کنه. خودمو تو خودم جمع کردم. صورتش پر از چروکه. پر از چندشه. موهاش نمی دونم چرا سفید نمی شه. یه رنگیه بین نارنجی و قهوه ای. پاهاش سالمه اما اانگار خوشش میاد با عصاش صداهای وحشتناک در بیاره. اوووف. صدای خودش در اومد. من دیگه نیستم. من تماما اونم. سوزن میره تو شستم. کاش غش کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

نوشتن ، نوشتن ، نوشتن

گاهی سرم درد می گیره از بس نوشتنم میاد ولی نمی تونم چیزی رو که می خوام بنویسم. گاهی دستهام درد می گیره از بس چیزایی می نویسم که بهش عادت ندارم. اما باید یاد بگیرم همه جوره بنویسم. و حالا باید بنویسم ، نوشتنی برای گفتن.فکر کن من که معمولا وقت شادی می خندم و وقت ناراحتی می نویسم ، بخوام وقت و بی وقت برای خنده بنویسم. سخته برام اما دوست دارم.
************************************
دختر نیشش تا بناگوش باز بود که سیلی بعدی خورد به صورتش. هنوز می خندید. یاد پدرش افتاده بود. اون هم عقیده ش شبیه همین مردی بود که روبروش نشسته بود. بابا وقتی دیگه سیلی نزد که لبخند منو دید وقتی عینکم رو برداشتم و گفتم : " مواظب باش ضرر مالی نکنی". مرد روبرویی اما یه کم فرق داشت. همیشه از پدرش ترسیده بود چون تا تنها می شدن تفتیش عقاید می کرد. " نمازتو خوندی؟ سر وقت خوندی؟" نور تندی به صورتش خورد . مرد روبرو ضد نور بود. نیشش تا بناگوش باز منتظر اعدام یا سنگساربود. فرقی نمی کرد.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

سرم گیج میره

کنار پنجره نشسته ام و سیگار می کشم؛ در حالی که پاهام از طبقه پونزدهم آویزونه. بابا سیگار می کشه، عموها سیگار می کشن، دایی ها سیگار می کشن و مامان فقط نگاه می کنه. هشت سالمه و نصیب من از اون سیگارها فقط جلد پلاستیکی شونه که عمو بهم میده پاره کنم تا وسیله خنده اونها و شرمساری خودم باشم.
مزه تلخ سیگار توی حلقم می پیچه. می خ.ام سرفه کنم اما می ترسم خواهر کوچولو بیدار شه. بابا همیشه یه بوکس سیگار می خره و مازاد بر مصرفش رو توی یخچال میذاره تا نم نکشن. به سیگار پک می زنم. نمی دونم چند سالمه. سرم گیج می ره. لابد فردا صبح مامان فکر می کنه بابا نصف شبی سیگار کشیده و بابا آرزو می کنه خودش نصف شب سیگار کشیده باشه. نه مزه تلخ سیگار و نه سرگیجه بعدش و نه حتی سرفه های فرو خفته در گلو کمکی نمی کنه تا بفهمم بابا چرا اینقدر سیگار می کشه.
بوی شرجی می آد. سیگارهای بابا توی یخچال نم نمی کشن. شنیده ام بابا تو جوونیش تمرین رقص خارجکی می کرده. توی خونه تنهام. قدم به کمدهای بالایی نمی رسه. باید کلی وسیله زیر پام بذارم و بقیه راه رو هم مثل میمون از قفسه ها برم بالا. تمام کمدهای بالایی رو می گردم. و بالاخره یافتم : یه کیف نوار. یازده سالمه و آواز عهدیه مسخره ترین آوازیه که تو عمرم شنیدم. هنوز هم سراج و شجریان و ناظری و محمدیان و ..... ترجیح می دم. کارم این شده که هربار تنهام یکی از نوارها رو امتحان کنم. خارجکی ها رو بیشتر دوست دارم. حالا می دونم الویس پریسلی کیه. بابا الان فقط منشاوی و غلوش و ... گوش می ده و تمرین می کنه تا صاد رو با صدای سوت دار بخونه.
بابا در حالی که سیگار می کشه روزنامه کیهان می خونه و مامان با حرص پکی به سیگارش می زنه. از همون سیگارهای تلخی که بابا می کشه و من به مزه شیرین اون نخ سیگاری فکر می کنم که یواشکی از کیوسک روزنامه فروشی نزدیک دانشگاه خریدم.
سرم گیج می ره. پاهام توی هوا آویزونه. بوی شرجی میاد. مزه تلخش سرده. سرفه می کنم. صدام توی گلوم خفه شده. سرم گیج می ره. پاهام از پنجره طبقه پونزدهم آویزونه. آدم ها زیر پاهای من راه می رن و من سرم گیج می ره.

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

او تنها نبود

از روی توالت که بلند شدم ، همه جا قرمز بود. شاید مرده باشم. مرده ای که راه می ره . مرده ای که نگران دیگران ه.

با صدای سیفون توالت از خواب می پره. پسرک طبق معمول هر روز، زودتر از اون بیدار شده. به عکس مادرش از خواب بدش میاد و ترجیح می ده وقتی تنهاست به موسیقی مورد علاقه ش گوش کنه و نقاشی بکشه. وقت هایی هم که مامانه حوصله داشته باشه، دوست داره توی بغلش بشینه و اون براش کتاب بخونه.

بهش حسودیم می شه. به سن اون که بودم، نه تنها یادم نمی اد کسی برام کتاب خونده باشه بلکه وقتی به سن کتاب خوندن هم رسیدم، اجازه نداشتم حتی کیهان بچه ها هم بخونم. معمولا چیزهایی رو که دوست داشتم بخونم می بردم زیر تخت و در وقت مقتضی می خوردم.

صدای سوت کتری، شرشر ریختن آب جوش توی قوری و بخاری که به صورتش می زنه. لازم نیست برای کسی صبحانه آماده کنه چون همه تا این ساعت روز دیگه صبحانه شون رو خوردن. حتی دلش نمی خواد برای خودش هم چیزی آماده کنه. اما چشمهاش عادت داره این صحنه رو ببینه هر روز. مادرش صبح ها این کار رو انجام می داد. البته اون اولین نفری بود توی خونه که از خواب بیدار می شد و بعد پیچ رادیو رو می چرخوند تا همه بیدارشن.

من دلم نمی خواست زود بیدار شم. همیشه خوابیدن رو دوست داشته ام. صدای تقویم تاریخ که می اومد، مجبور بودم از رختخواب جدا شم وگرنه از سرویس جا می موندم. یادم نمی ره روزی رو که با دمپایی رفتم سر ایستگاه. بهناز تا منو دید نیشش باز شد. چند لحظه ای طول کشید تا متوجه سمت نگاهش بشم و دوزاریم بیفته که موضوع خنده منم. پاییز بود یا زمستون ، نمی دونم. هرپی بود بهار نبود. چون بهار بندر اونقدر گرم بود و بی باد که امکان نداشت شاخه درخت ها حرکت کنن. من اما همراه شاخه ها دویدم تا کفش بپوشم.

همراه باد صدای گریه پسرک به گوش می رسه. می دود به دنبال صدا. پیداش نمی کنه. صدای گریه بلندتر می شه. شاید گم شده باشه.

پیرمرد فراش دست من رو محکم توی دستهاش گرفته بود و به مادرم تحویل نمی دادم. به نظرش مادر من اشتباه بزرگی مرتکب شده بود که بچه ش گم شده بود. وسط نصیحت های پیرمرد و خواهش های مامان ، کسی صدای گریه های منو نمی شنید. من مامانمو می خواستم. دلم نمی خواست یه لحظه ازش دور باشم، اما همیشه بودم. اون صبح با ما از خونه بیرون می رفت اما عصر چند ساعتی بعد ما به خونه می رسید. اون همیشه کارهای مهمی برای برای انجام دادن داشت که بخش توی خونه ش مربوط می شد به خانه داری. اون سال توی مسافرت شاید با خودم فکر کرده بودم که دیگه مامان دارم حتی برای چند روز. اما توی مسافرت ما تنها نبودیم و هماهنگی چند خانواده در سفر کار مهمی بود که فقط مامان می تونست انجام بده. و من می تونستم مامان خواهر کوچولوم باشم تا اون دیگه مامانو نخواد.

پسرک توی بغل زن خوابش برده بود. کابوس دیده بود و تا مطمئن نشد مادرش کنارشه ، خوابش نبرد. نفس های شمرده شمرده ش نوید زمانی سکوت برای تنهایی زن رو به همراه داشت. اونقدر وقت نکرد تا فکر کنه چه کاری دلش می خواد با تنهاییش بکنه چون این بار دیگری صداش می زد. اون تنها نبود اگرچه تنها بود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

خودکشی (1)



توی وان دراز کشیدم. دستها رو روی لبه های دوطرف وان گذاشتم و به سقف حموم خیره شدم. نمی خواستم خونی رو که از بدنم خارج میشه ، ببینم. با تیغ روی مچ دست چپ یه خط نازک قرمز کشیدم مثل همون هایی که وقتی اشتباه می نوشتم زیر کلمات دفترم کشیده می شد. نوبت دست راست بود ولی توی همون چند ثانیه اینقدر بی رمق شده بودم که فقط خط معوج قرمزی روی دست راستم نقاشی کردم. سدم شد. هیچ چیز قشنگی یادم نمیومد که تو این واپسین لحظات بهش فکر کنم. چهره پسرم به خاطرم اومد که توی اتاق بغلی خواب بود. خواستم صداش بزنم ولی کلمات از دهانم خارج نمیشدن. وایساده بودن و به مرگ تدریجی من خیره نگاه می کردن و شاید لبخندی. همسرم یازده شب می رسید ، پس اون هم نمی تونست منو قبل از بی جان شدن پیدا کنه. سعی می کنم لبخند بزنم بلکه چهره ای که از من در یادها میمونه یه آدم مهربون و دوست داشتنی باشه نه خود بداخلاق و عصبیم اما از اونجایی حتی نفسهام هم تموم شده لبهام خط می خوره. همسرم درحالی جنازه من رو پیدا کرد که بهش نیشخند می زدم. اون برای همیشه از من متنفر شد و پسرم همون مادر سختگیری رو دید که اینقدر مغرور بود که نتونست یه کم دیرتر خودشو بکشه. حداقل وقتی دیگه اون بهش احتیاجی نداشته باشه. هیچکس حتی یک قطره اشک هم برای من نریخت و من همونطور افسرده اونها رو تماشا می کنم.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

ننه قوزی

توی آینه که نگاه کرد زن قوزی رو دید که بقچه ای به کمرش بسته و پیرهن گل گلیی تنش بود. پیشونیش پرچین و دور لبش از فقدان دندون چروکیده شده بود. رفت کنار پنجره. گنجشکی روی درخت نشسته بود و کرمهایی رو که جمع کرده بود به منقار جوجه هاش میگذاشت. سرشو برگردوند و چشمش افتاد به عکس بچه هاش. چند ماهی میشد هیچکدومشون سری بهش نزده بودند. به گنجشک نگاه کرد و تصمیم گرفت فقط به گنجشک نگاه کنه. فقط همین.

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

خسته نباشید

وقتی نون رو گرفتم با خودم فکر کردم ، چقدر توی تابستون نونوایی کار سختیه.دستش درد نکنه. باقی پولمو که پس داد ، گفتم : " خسته نباشید." مبهوت و تاحدودی اخم آلود جوابمو داد. فکر کنم در حین فکر کردن یه کم بلند فکر کرده بودم و احتمالا جمله ام برایش تکراری بوده. گیریم که جمله اون برای من تازگی داشت. " مونده نباشی."

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

آلزایمر

توی ذهنم دنبال کلمات می گردم. مریم منتظره تا لبهای من باز بشه و ادامه صحبتهام رو بشنوه. فقط بر و بر نگاش می کنم. می پرسه: "خوب؟" دوباره فکر می کنم. ذهنم کرخت شده. اونقدر کرخت که حتی نمی خواد به خودش یه کم فشار بیاره. به زحمت لبخند می زنم. می خواد کمکم کنه. آخرین جمله ای رو که گفتم تکرار می کنه.
- کتاب خوبی بود
- کدوم کتاب؟
- تو داشتی می گفتی. نمی دونم یهو رفتی تو فکر.
- آها ولش کن. خوب خودت چطوری؟
- این پنجمین باره که می پرسی . خوبم ....
شروع می کنه به حرف زدن. از چی؟ نمی دونم. گوشهام هم کرخت شدند. چیزی نمی شنوند. ذهن من توی دنیای تخیلات در حال سیلانه. گوشهام فقط صدای تخیلم رو می شنوه. صدای دختر بچه ای که خودش رو توی کمد مخفی کرده تا کسی صدای گریه هاش رو نشنوه. صدای شادمانی دختربچه ای که از بالای تپه ای با سرعت پایین می آد و از لذت این تجربه لپهاش گل انداخته. صدای ریختن آب از بالای کوه که تازه فهمیده اسمش آبشاره. هنوز لبخند کمرنگ روی لبهامه. دست مریم رو می بینم که جلوی صورتم حرکت می کنه. انگار باید بیام به این دنیا. با صدای نگرانی می پرسه " تو خوبی؟ " سعی می کنم با لبخند پر رنگ تری نگرانیش رو برطرف کنم. "آره. خوبم"

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

یاد ایامی



یادمه تابستون بود. با گروهی که اغلب سن بابا مامانای ما رو داشتن و البته خیلی باصفا رفته بودیم دشت هویج. یکی از لذت بخش ترین سفرهای دوران دانشجویی بود. بعد از گذر از مسیرهای سنگلاخی به دشت وسیعی رسیدیم که هیچ هویجی نداشت اما سرسبز بود. همیشه وقتی کلمه دشت رو می شنوم اون صحنه برام تداعی میشه. با درخت تنومندی که بیش از بقیه درختا جلوه گر بود. یادمه مریم و علی رفتن بالای درخت و به زور اونا منم رفتم. نه که نمی خواستم برم ، از بزرگترای جمع خجالت می کشیدم. مثل درختای کارتون دکتر ارنست بود. چقدر از بچگی دوست داشتم یه کلبه درختی داشته باشم. تازه داشتیم اون لحظه ها رو زندگی می کردیم که سر و کله یه کشاورز پیدا شد که با ما دعوا کرد و گفت بیایم پایین. اون به ما یادآوری کرد که بزرگ شدیم .
پ.ن. چرا همیشه یکی پیدا میشه که یادآوری کنه؟ میخوام به این یادآوریا خیلی فکر نکنم. فقط خودم حق دارم به خودم یادآوری کنم.

**************************************
لحظات بر ما می بارد
بی آنکه بفهمیم
کافی است صورتمان را بالا بگیریم
تا حس کنیم
طراوت یک یک قطراتش را

برفی به لطافت بهار

پسربچه شیشه ماشین رو پایین کشید. نگاه معنی دار مادر ناراحتش کرد. حتی راننده تاکسی هم فهمید. با حالتی معذب گفت :"یه کم پایین کشیدم." مادر زورکی لبخندی روی صورتش نشوند و گفت :"عزیزم هوا خیلی سرده. آخه زمستونه." لبخند زورکی بهش فهموند که مادر نمی خواد بداخلاق بشه، پس جسارتی پیدا کرد و پرسید:" پس چرا برف نمیاد؟" و بعد وقتی سکوت مادر رو دید خودش جواب خودش رو داد:" آها. وقتی خیلی سردتر بشه برف میاد." دیگه به مهدکودک رسیده بودند. وقتی پیاده شدند ، برف زیبایی می بارید و صورت پسربچه پر از لبخند بود.

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

یه شب ماه میاد

هیچوقت نتونسته بود از چنبره خاطرات کودکی رهایی پیدا کنه. شایدم نخواسته بود. تمام داروهای تمام روانپزشکهای دنیا هم نتونسته بودند کمکش کنند تا فراموش کنه و هروقت سر کودکش فریاد می زد ، فریادهای مادرش در ذهن کودکانه اش مرور می شد. کتکهایی که خورده بود و گریه هایی که بی صدا ریخته بود تا بیشتر دعوا نشه. هیچوقت نخواست باور کنه که کسی دوستش نداره اما بالاخره یه روز می فهمه. پرحرف بود اما توی خونه ساکت. می ترسید مبادا به خاطر حرفی که می زنه سرزنش بشه. توی خونه چیزی نبود که بیرون بود. نمی تونست این دوگانگی رو یه جوری حلش کنه. هیچوقت نتونست. آخه چرا نمی خواد باور کنه که بزرگ شده و آدمهایی هستند که دوستش دارند؟

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

زبان مادری

زن احساس بدی داشت. سراسر روز مجبور بود به زبانی حرف بزند که زبان مادریش نبود. دلش لک زده بود برای همون حرفای خاله زنکی مامانش اینا که همیشه ازش فراری بود. از شنیدن کلمه به کلمه چملاتی که به زبان مادریش گفته می شد ، لذت می برد. آخه فقط یه کلمه نبودند. هر کلمه ( گاه هر حرف) سرشاخه ای بود برای یادآوری یه عالمه خاطره دیگه که در طول سالها زندگی درختواره مغزش رو تشکیل داده بودند. چقدر زمان برده بود تا براش هر کلمه معنی خاصی پیدا کنه. معنی ای که برای هیچکس دیگه ای همون معنی رو نداشت. تلخ بود مثل چای مادربزرگش که روی سماور نفتی قل قل می کرد. دردناک بود مثل درد زایمان اما دوست داشت طفلش مرده به دنیا بیاد. دوست نداشت اون خودی رو که جور دیگه ای بوده فراموش کنه و جور دیگه ای بشه. حاضر نبود سالها خاطره رو به امید به دست آوردن سالها خاطره ، از دست بدهد. کاری ازش برنمی اومد جز فکر کردن. فکر کردن به زمانی که اولین شعرش رو گفته بود. به شعری که برای معشوقش سروده بود. فکر کرد اگه بتونه به زبان جدیدش هم شعر بگه ، آواز بخونه ، خاطره تعریف کنه ، شاید شاید کمی بهتر بشه. احساس خیانت می کرد به زبان مادریش.

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

تن آدمی شریف است به جان آدمیت


شاگرد مغازه لبنیاتی بود. به نظر هجده نوزده ساله می اومد و البته خوش تیپ و مرتب. گویا به خاطر شغلش کسی تحویلش نمی گرفت چون وقتی محترمانه ازش پرسیدم چه ساعتی شیر می آورند ، خیلی مودبانه و مشتاق کلی برایم توضیح داد که بعضی روزا زود میآرن و بعضی روزا دیرو.... مجبور شدم حرفشو قطع کنم ، خداحافظی کنم و برم.

************************
دوربین همراهم نبود اما با چشمام تصویرشو ثبت کردم. گوشه سمت راست بالای تصویر ، گربه ای از سرما کز کرده بود و یه کم اینطرفتر ، در میانه تصویر ، کبوتری بی باک درحال دونه ورچیدن بود و گربه از همون گوشه سمت راست بالای تصویر به غذا خوردن کبوتر غبطه می خورد.

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

یه جغد

فکر کرد یه اتفاقی داره میفته. چند روزی می شد صبح که از خواب پا می شد حوصله هیچی رو نداشت مخصوصا خودش. وقتی می رفت صورتشو بشوره ترجیح می داد نشوره تا بیشتر از خودش حالش بهم بخوره. موهاش از کثیفی به هم چسبیده بود اینقدر که گاهی فکر می کرد دوتا شاخ دوطرف کله اش دراومده. شاخ گوزن نه ها یه چیزی تو مایه های گوش جغد. درسته اون جغد شده بود. وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده خیلی خوشحال شد. کنار تمام روز رو به انتظار شب خوابید. وقتی همه جا تاریک شد ، پنجره رو باز کرد و پرید. اون یه جغد بود.

۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه

زن میانسال

زن گوشه مبل مچاله شده بود و آمدن مردش را انتظار می کشید. سالها می شد که ازدواج کرده بودند و چین و چروک روزگار نشاط جوانی را برده بود .عشق را هم. شاید از زمانی که دختر کوچکشان به دنیا آمد.شاید قبلتر. شاید هم بعدتر.خودش هم درست نمی دانست کی بود که نگاههاشان بیرنگ شد.
گوشه مبل کز کرده بود تا مردش بیاید.نه به انتظار آغوشی گرم که برای آماده کردن سفره شام بیدار نشسته بود. به دستانش نگاه کرد.دستانی که از فرط خستگی با خودش هم قهر بودند. ناخنهایش دیگر جلوه ای نداشتند. نمی خواست باور کند که پا به سن گذاشته است.صدای کلید در او را به خود آورد. مرد به آرامی در تاریکی به داخل خزید. زن به استقبالش رفت و سعی کرد لبخندی به لب بیاورد اما نگاهها همان بود که پیش از این. مرد کتش را به او داد و رفت تا دست و رویی بشوید. زن کت مردش را در آغوش گرفت. بوی عطر زنانه می داد.آنقدر از زندگی دلزده بود که حتی نای حسادت هم برایش نمانده بود.
بساط شام را روی میز گذاشت. پنجره را باز کرد. مرد , دست و رو شسته وارد شد. زن را دید که بر لبه پنجره نشسته است. به طرز عجیبی نگاهش می کرد. شبیه نگاههای عاشقانه اولیه بود. تا مرد داستان اولین ملاقات را به خاطر آورد , زن نه طبقه پایین تر نقش زمین شده بود.

آمار بازدید کنندگان