۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

انگار گفته بودی لیلی.....

خیلی دلم میخواد درمورد نمایش "تنها سگ اولی می داند چرا پارس می کند مکبث" بنویسم ولی هنوز نوشته ام آماده نیست. آخه اینقدر برام جذاب بود که میخوام مفصل بنویسم، البته بعدا. امیدوارم اجرای عمومی هم داشته باشن چون واقعا ارزش دیدن داره این کار.
فصل اول کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نوشته سپیده شاملو رو خوندم ولینکش رو اینجا میگذارم. شاید شنیدنش تشویقی باشه برای دوستان تا این کتاب رو بخونن. البته نقایصی داشت و آدم یه کم نا امید می شد که چرا با پیشینه ادبیات خوب ما نباید یه نویسنده فوق العاده و البته زنده داشته باشیم ولی در کل کار خوبیه.
لینک فصل اول کتاب

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

ماجراهای من و مورچه -1

تقریبا 5 سال پیش بود که مورچه به دنیا اومد. موقعی که توی شکم من یعنی مامان مورچه بود، هر روز کلی با هم حرف می زدیم و آواز می خوندیم. البته اون بیشتر سازهای کوبه ای می زد و صدای تالاپ تالاپ قلبش ، موتیف کارمون بود. وقتی به دنیا اومد، انقدر آروم بود که فقط وقت دل دردهای شدید گریه سر می داد؛ اون هم از نوع سوزناکش. من هم هرچی ترانه و سرود و آواز بلد بودم می خوندم تا بلکه آرومتر بشه : از "مراببوس" گرفته تا "ای مجاهد ای مظهر شرف". تازه وقت خوندن، مثل یه درخت متحرک عمل می کردم که کوالایی بهش چسبیده. وقتی 5 ماهش بود، با هم رفتیم جشنواره فیلم و تا ده ماهگی با من میومد جلسات نقد فیلم.اولین تئاتر زندگیشو در سن یک سال و نیمگی تماشا کرد و اونقدر ذوق کرد که از اون موقع تا حالا هر نمایش کودک خوبی که اجرا داشته، رفته تماشا. از بدو تولد براش کتاب خوندم تا گوشش به آوای کلمات آشنا باشه و خوب همیشه لبخندهای اون وقت شنیدن کلمات مشوق من بوده. تازگی ها هم با من میاد جلسات نمایشنامه خوانی که خداییش هیچ ربطی به مقوله کودک نداره. راستی مباحث سیاسی یادم رفت. مورچه ما یه پا صاحب نظر سیاسی هم هست، به طوری که ما تازگی ها از ترس جونمون، مجبور شدیم مفاهیمی مثل خط قرمز و خط آبی و اینجورخط خطی ها رو براش توضیح بدیم که مبادا خودش و ما رو تو دردسربندازه.
سرتونو درد نیارم. از اونجایی که 23 روز دیگه تولد 5 سالگی مورچه اس، و تا حالا هیچ کجا درمورد وقایع زندگی مورچه چیزی نوشته نشده، تصمیم گرفتم از این به بعد "ماجراهای من و مورچه" رو بنویسم.

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

ننه قوزی

توی آینه که نگاه کرد زن قوزی رو دید که بقچه ای به کمرش بسته و پیرهن گل گلیی تنش بود. پیشونیش پرچین و دور لبش از فقدان دندون چروکیده شده بود. رفت کنار پنجره. گنجشکی روی درخت نشسته بود و کرمهایی رو که جمع کرده بود به منقار جوجه هاش میگذاشت. سرشو برگردوند و چشمش افتاد به عکس بچه هاش. چند ماهی میشد هیچکدومشون سری بهش نزده بودند. به گنجشک نگاه کرد و تصمیم گرفت فقط به گنجشک نگاه کنه. فقط همین.

۱۳۸۸ آذر ۲۴, سه‌شنبه

چه قدر تنهایم

تمام فکر و ذکر من از سه هفته پیش اینه که یه آدم خیر پیدا کنم که البته ارگ داشته باشه و من بتونم دوماهی قرض بگیرم و سلفژ تمرین کنم ولی زهی تصور باطل. خوب برای همین دل و دماغ نوشتن نداشتم ، پس یکی از نوشته های ده سال پیشم رو امروز پیدا کردم ، اینجا میگذارم.
1
به یاد دستهایت به خواب می روم
تا چشمهایم را نوازش کند
2
چشم که می گشایم
رویای لبخندت را می بینم
که مسحورم کرده
3
باد می آید
بارانی را آرزو دارم
که تو
در کنارم باشی
4
خسته ام
چه قدر تنهایم ...
5
در آینه ماه تو را می بینم
تو هم مرا می بینی؟
6
از سقوط می ترسم
می خواهمت
تا نترسم
7
بر صخره ای بلند
زیر رگبار باران
ماه ما را نظاره می کند
با نوازش دستانت
به خواب می روم
و به امید لبخندت
چشم می گشایم
چه قدر تنهاییم ...

19 مهر 1378

پی نوشت : راستی جمعه پیش نمایش " من حرفی ندارم ، دنبالشو نگیر" رو دیدم. وقتی یه ارگ گیر آوردم، از خوشحالی در مورد این نمایش هم می نویسم. همینقدر بگم که فوق العاده است و دیدنش رو به همه توصیه می کنم.

آمار بازدید کنندگان