۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

دلتنگی های زنی در بلوک 16

وقتی خوب فکر می کنم ، می بینم اینقدر که دلم برای یه مکان تنگ میشه برای یه آدم تنگ نمیشه. انگار مکان هویت خاص خودش رو داره. از نظر من آدمها عوض میشن و و قتی عوض شدن ، اگه ببینیشون دیگه نمی تونی خاطرات گذشته رو توشون زنده کنی اما مکان؛ مکان هر چقدر هم عوض بشه چون حرف نمی زنه می تونی تمام خاطراتت رو باهاش زنده کنی ، با همون آدمهایی که می شناختی البته این بار تو خیال. دیدن یه مکان مثل شنیدن یه موسیقی ، مثل بوییدن یه عطر ، یه دفعه زمان رو عوض می کنه برام. اونقدر که چیزی رو می بینم که انگار خاطره نیست ، خود واقعیت است. دلم برای مکان هایی که دوستشون دارم تنگ میشه. کاش می تونستم اونا رو هم مثل موسیقی و فیلم هایی که دوست دارم ، می ریختم روی یه هارد اکسترنال و با خودم می بردم. یا حتی می شد مثل بوهایی که دوستشون دارم و امیدوارم اونور دنیا هم بشنومشون ، مکان ها رو هم می دیدم یا حداقل شبیهشون رو. دلم تنگه.

پ.ن : هر روز ظهر روی یه نیمکت میشینم تا سرویس پسرم برسه و تحویلش بگیرم. امروز کسی به من گفت اینجا نشین چون وقتی نباشی با دیدن این نیمکت دلتنگت میشم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

به تماشا سوگند

عاشق بودن یه حس جدانشدنیه ، یعنی همیشه بهت چسبیده ، همیشه منتظره تاهمه جا و با همه چیز هجوم بیاره به طرفت. سالها پیش وقتی اولین بار فیلم "ممنتو" رو توی سالن کوچیک حوزه هنری که اون موقعها فیلمهای خوبی نشون می داد تماشا کردم ، تا مدتها به حسی که اون آدم از دست داده بود فکر می کردم. حسی که من در مورد خیلی از آدمها از دست دادم اما در مورد عشق فکر کنم هیچوقت از دست ندم.
وقتی دیروز بچه ها داشتن "به تماشا سوگند" رو برای اجرا تمرین می کردند ، یه دفعه رفتم به سالها قبل ، اون موقع که به هر بهونه ای کتابات دست من بود و آخر کتاب جبرت همین شعر رو با خط خودت نوشته بودی. اونقدر تصویر واضح بود که حتی احساسی که اون روز وقت کشف اون شعر در انتهای کتابت بهم دست داد رو هم دوباره حس کردم. وقتی بچه ها شعر رو از روی نوشته می خوندن ، من اون رو از حفظ می خوندم. چون سالها پیش به عشق تو حفظش کرده بودم و هنوز هم یادم بود مثل خود عشق.

پ.ن : عنوان مربوط به یکی از شعرهای سهراب سپهری است.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

انگار گفته بودی لیلی.....

خیلی دلم میخواد درمورد نمایش "تنها سگ اولی می داند چرا پارس می کند مکبث" بنویسم ولی هنوز نوشته ام آماده نیست. آخه اینقدر برام جذاب بود که میخوام مفصل بنویسم، البته بعدا. امیدوارم اجرای عمومی هم داشته باشن چون واقعا ارزش دیدن داره این کار.
فصل اول کتاب "انگار گفته بودی لیلی" نوشته سپیده شاملو رو خوندم ولینکش رو اینجا میگذارم. شاید شنیدنش تشویقی باشه برای دوستان تا این کتاب رو بخونن. البته نقایصی داشت و آدم یه کم نا امید می شد که چرا با پیشینه ادبیات خوب ما نباید یه نویسنده فوق العاده و البته زنده داشته باشیم ولی در کل کار خوبیه.
لینک فصل اول کتاب

۱۳۸۸ بهمن ۳, شنبه

ماجراهای من و مورچه -1

تقریبا 5 سال پیش بود که مورچه به دنیا اومد. موقعی که توی شکم من یعنی مامان مورچه بود، هر روز کلی با هم حرف می زدیم و آواز می خوندیم. البته اون بیشتر سازهای کوبه ای می زد و صدای تالاپ تالاپ قلبش ، موتیف کارمون بود. وقتی به دنیا اومد، انقدر آروم بود که فقط وقت دل دردهای شدید گریه سر می داد؛ اون هم از نوع سوزناکش. من هم هرچی ترانه و سرود و آواز بلد بودم می خوندم تا بلکه آرومتر بشه : از "مراببوس" گرفته تا "ای مجاهد ای مظهر شرف". تازه وقت خوندن، مثل یه درخت متحرک عمل می کردم که کوالایی بهش چسبیده. وقتی 5 ماهش بود، با هم رفتیم جشنواره فیلم و تا ده ماهگی با من میومد جلسات نقد فیلم.اولین تئاتر زندگیشو در سن یک سال و نیمگی تماشا کرد و اونقدر ذوق کرد که از اون موقع تا حالا هر نمایش کودک خوبی که اجرا داشته، رفته تماشا. از بدو تولد براش کتاب خوندم تا گوشش به آوای کلمات آشنا باشه و خوب همیشه لبخندهای اون وقت شنیدن کلمات مشوق من بوده. تازگی ها هم با من میاد جلسات نمایشنامه خوانی که خداییش هیچ ربطی به مقوله کودک نداره. راستی مباحث سیاسی یادم رفت. مورچه ما یه پا صاحب نظر سیاسی هم هست، به طوری که ما تازگی ها از ترس جونمون، مجبور شدیم مفاهیمی مثل خط قرمز و خط آبی و اینجورخط خطی ها رو براش توضیح بدیم که مبادا خودش و ما رو تو دردسربندازه.
سرتونو درد نیارم. از اونجایی که 23 روز دیگه تولد 5 سالگی مورچه اس، و تا حالا هیچ کجا درمورد وقایع زندگی مورچه چیزی نوشته نشده، تصمیم گرفتم از این به بعد "ماجراهای من و مورچه" رو بنویسم.

آمار بازدید کنندگان