تو دوران دانشجویی همیشه یه کوله پشتی همراهم بود که مثل کمد آقای بوفی ، تمام زندگیم توش به صورت زیپ شده جمع شده بود. کافی بود قبل از اینکه برسم به اتاقم یه دوستی پیشنهاد بده بریم کوهی ، دشتی ، پیاده روی ای ، شب نشینی ای ، اونوقت بود که کاملا پایه راهم کج می کردم همون طرفی که رفیقمون گفته بود. اینجوری بود که بعد یه سال ، تصمیم گرفتم تعلقاتمو به دنیا کمتر کنم تا کمر درد نگرفتم. اول از حوله حموم شروع کردم ، بعد هم کتابهای درسی. هر دو به یه اندازه بی مصرف به نظر می رسیدن. بگذریم از اینکه وقتی سر قضایای کوی ، رفته بودم خونه غزل که تو کوچه روبروی کوی بود ، هم حوله لازم داشتم و هم کتاب درسی. راستی غزل یادته بابات چقد شاکی بود از شاگردهای ظاهرن ارزشیش که بهش گفته بودن چرا روز وفات ، رنگ مشکی نپوشیده؟ اون هم بابای تو با اون همه اعتقادات. غزل الان کجایی؟ اصلا منو یادته؟
هروقت دلم برای خونواده م تنگ می شد که البته بیشتر برای اسم خانواده دلم تنگ می شد، راه خونه زهرا اینا رو خوب بلد بودم. زهرا هم یکی از دوستایی بود که یه روز ناخواسته و بدون اینکه بدونه من چقد بی تعارفم ، توی سربالایی دانشگاه تا خوابگاه گفت بریم خونه شون. من هم که کوله زندگیم همراهم بود جهت کفشهامو عوض کردم. زهرا می دونستی چقد توی هوای خونه تون آرامش هست؟ هیچوقت هیچ جای دیگه نتونستم اون آرامش رو تجربه کنم. مامان زهرا برام الگوی یه مامان مهربون و مقتدره که هنوز بعد این همه سال دلم براش تنگ میشه و بابای مهربونش وقتی بعد از تحصن توی دانشگاه ، نصف شب در رو برام باز کرد و رختخوابمو داد تا برم اتاق زهرا که خواب بود. زهرا خوشحالم که می دونم کجایی و هر از گاهی می تونم حالتو بپرسم.
من آدمهای زیادی رو از حضور بی تعارف خودم شوکه کردم. یکی دیگه از این آدم ها ، توران دوست مهربونم بود که یه پا مامان محسوب می شد. فقط کافی بود تصمیم بگیرم برم پیشش ، حتی بفرما هم لازم نبود. به همون سرعتی که نیمرو پخته میشه ، قرمه سبزی می پخت. وقتی غرغرهای احد رو جمع می کرد دیدنی بود. توران مامان ، بابا چطورن؟
پ.ن. الان دلم می خواست تمام اون نمایشنامه هایی که این سالها خریده بودم ، توی کوله م گذاشته بودم و الان پیشم بودن. هی.....
۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
ترس (1)
می ترسم. از چی ؟ نمی دونم. دیگه از سگ نمی ترسم. صدای واق واق سگ همسایه نصف شبها بیدارم نمی کنه. از عنکبوت هم نمی ترسم. گوشه خونه، یه عنکبوت چاق و چله داریم که به حساب پشه ها می رسه. از صدای باد که درختها رو می خواد از جا بکنه نمی ترسم. از صدای چرخیدن کلید توی در می ترسم وقتی تنهام. تا تو رو نبینم دلم آروم نمی گیره. هر کسی ممکنه کلید خونه ما رو داشته باشه. صابخونه که یه شرکته با کلی کارمند. پس همه اونها ممکنه کلید داشته باشن. ممکنه همسایه پیر هیزمون هم کلیدش به در خونه ما بخوره. اگه یه غریبه بیاد تو خونه من چیکار کنم؟ می ترسم. اگه دادی بکشم که پسرک بترسه چی؟ می ترسم بترسونمش. اگه بترسه حتما میگه. شایدم نگه. من چرا باید همه چیمو وقف یه فنقل کنم. چون تو به دنیاش آوردی. همین؟ پیرزن داره میاد. صدای عصاش منو می ترسونه. توی جاکولری قایم میشم. نمی تونه پیدام کنه. خودمو تو خودم جمع کردم. صورتش پر از چروکه. پر از چندشه. موهاش نمی دونم چرا سفید نمی شه. یه رنگیه بین نارنجی و قهوه ای. پاهاش سالمه اما اانگار خوشش میاد با عصاش صداهای وحشتناک در بیاره. اوووف. صدای خودش در اومد. من دیگه نیستم. من تماما اونم. سوزن میره تو شستم. کاش غش کنم.
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
تکون دادن پاها توی هوا
دراز کشیدم و دارم می نویسم. درحالی که بالش زیر بازوهامه و پاهامو مثل بچگی ها ، توی هوا تکون می دم. چیزی از بچگی هام یادم نیست. دروغ چرا ؛ بعضی وقتها خاطره های خواهر و برادر کوچکترمو می دزدم تا چیزی برای تعریف کردن داشته باشم. مثل همین تکون دادن پاها توی هوا.
تو بچگی عاشق تاب بازی روی جوب* مزرعه آقاجون اینا بودم. یه سر طنابو می بستیم به شاخه درخت پیر اینور جوب ، اون سرش هم می بستیم به پیرمرد اونور جوب. یه پتوی کوچولو هم می ذاشتیم زیرمون که خط خطی نشیم. چه حالی می داد تکون دادن پاها توی هوا ، اون هم وقتی زیر پات آب باشه و توی دلت هراس از افتادن و خیس شدن و داد و فریاد شنیدن و ... اون درختا الان باید مثل آقاجون رفته باشن به آسمونا. مگه آدم چقد عمر می کنه؟
من چند روز پیش سی و یک ساله شدم. اینکه سالها رو می شمرم برای اینه که نمی خوام فراموش کنم ، مگه آدم چقدر عمرمی کنه. تولد مزه خاصی نداشت. کلی آدم از ریز و درشت ، دور و نزدیک تو دنیای سرد مجازی بهم تبریک گفتن و من، دلم تنگ لبخند واقعی حتی فقط یه نفر بود که برام یه شاخه گل واقعی بیاره و من بهش یه بوسه واقعی بدم بابت سپاس.
* تو دهخدای اینترنتی گشتم واژه جوب به معنای جوی نبود ولی به هر حال ما تو زبونمون می گیم جوب. درست و غلطش گردن ننه بزرگامون.
تو بچگی عاشق تاب بازی روی جوب* مزرعه آقاجون اینا بودم. یه سر طنابو می بستیم به شاخه درخت پیر اینور جوب ، اون سرش هم می بستیم به پیرمرد اونور جوب. یه پتوی کوچولو هم می ذاشتیم زیرمون که خط خطی نشیم. چه حالی می داد تکون دادن پاها توی هوا ، اون هم وقتی زیر پات آب باشه و توی دلت هراس از افتادن و خیس شدن و داد و فریاد شنیدن و ... اون درختا الان باید مثل آقاجون رفته باشن به آسمونا. مگه آدم چقد عمر می کنه؟
من چند روز پیش سی و یک ساله شدم. اینکه سالها رو می شمرم برای اینه که نمی خوام فراموش کنم ، مگه آدم چقدر عمرمی کنه. تولد مزه خاصی نداشت. کلی آدم از ریز و درشت ، دور و نزدیک تو دنیای سرد مجازی بهم تبریک گفتن و من، دلم تنگ لبخند واقعی حتی فقط یه نفر بود که برام یه شاخه گل واقعی بیاره و من بهش یه بوسه واقعی بدم بابت سپاس.
* تو دهخدای اینترنتی گشتم واژه جوب به معنای جوی نبود ولی به هر حال ما تو زبونمون می گیم جوب. درست و غلطش گردن ننه بزرگامون.
۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه
بدون ربنا افطار معنی نداره
سحر با چشمهای خواب آلود بیدار شدم. مامان سعی می کرد زیاد سر و صدا نکنه که من بیدار نشم. همه جا تاریک بود به جر آشپزخونه بزرگ ما که از توش بوی قرمه سبزی میومد که داشت گرم می شد. صدای قل قل سماور هم بود. مامان کاراشو زود انجام می داد مبادا نرسن سحری بخورن. 6 سالم بود و مامان اصلا موافق روزه گرفتن من نبود ، حتی از نوع کله گنجیشکیش. اما من دوست داشتم. احساس می کردم بزرگ شدم. ظهر به زور مامان نهار خوردم. گفت این افطار توئه اما بدون ربنا افطار معنی نداره. صدای اذان ماه رمضون که میاد بوی حلیم مامان رو بو می کشم. درسته که چند ساله روزه نمی گرفتم اما خوراکی های ماه رمضون و حال و هواشو همیشه احساس می کردم. دلم برای این حال و هوا تنگ شده تو این غربت.
اشتراک در:
پستها (Atom)